14ماهگیت
نفسم، عشقم، عسلم سلام
الان که دارم واست وبلاگتو آپدیت میکنم شما خوابی. ماشالله وقتایی که بیداری اصلا واسه مامانی فرصت نمیذاری و البته این روزها لب تاپو که روشن میبینی همش میخوای بیای و با دکمه هاش بازی کنی
روز به روز شیرین تر میشی و توانایی هات بیشتر میشن (خداروشکر).
الان دیگه خودت میتونی تو لیوان و به تنهایی آب بخوری (هرچند خیلی وقتها از عمد و واسه آب بازی، آبها رو میریزی رو زمین
)
از باباجون یاد گرفتی موقع غذاخوردن دعا میخونی و اون لبهای کوچولوتو تکون میدی (به نشانه ی زمزمه)
نماز میخونی و هروقت نوحه میشنوی سینه میزنی.
صحبتهامون رو متوجه میشی و وقتی ازت کاری رو بخوام تقریبا 60 درصدشو میفهمی و انجام میدی.
چند روز پیش هم که مامانی ناراحت شده بود و رفتم تو اتاق زیر پتو دراز کشیدم، تو داشتی با بابایی انار میخوردی. بعد یکی دو دقیقه دیدم انارتو ول کردی اومدی تو اتاق، زدی رو شونه ام و پتو رو کشیدی کنار، بعد که منو دیدی با زبون خودت باهام حرف زدی و بعدش دستمو گرفتی و آوردی تو هال




بغیر از مامانی و بابا و به به و نه این کلمات رو هم میگی:
نیست : دیس
عمه : امی
آب : آبی
هاپو : هاپ هاپ
گربه: گولی گو
ماست : ما







درپناه حق


14ماهگیت 


